یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان ,

:سه شنبه 11 دی 1386:

" من٬ فاتحه خوان مجلس ختم خویشم.! "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم الرب الشهداء./

امروز، پشت بند مراسم یادبود حسن نظری، برای اولین بار در طول بیست و چند سال عمرم، از لحظه مرگم ترسیدم.!

امروز بیش از اینكه دلتنگ حسن شده باشم، به حال خودم غصه خوردم و به حال فردای قبرم كه تنهایی امروزم، مونس آن زمانم نیز خواهد بود..

امروز وقتی چهره های خیس از اشک دوستان حسن را نظاره کردم، ترسیدم از اینكه نام و یاد نیكی از خویش بر جای نگذاشته باشم كه اگر همین فردا روز، ساعت كوچ من نیز فرا رسید، فاتحه خوانی بر سر مزارم فرود آید و یادی از من در ضمیر كسی به جا مانده باشد..

ترسیدم از اینکه اگر همین امشب، حضرت قابض الارواح، ترانه سرای غزل خداحافظی ام شود، فردای تشییع جنازه ام، مشایعت کننده ای نداشته باشم که مرا با نام و یاد خودم بشناسد و از نبودنم غصه دار شود..

 

آری. امروز، من، اولین و شاید آخرین فاتحه خوان و گریه كن مجلس ختم خودم بودم.!

 

یازهرا(س)./


ویرایش شده در - و ساعت -

نظر ها ()        [لینك مطلب]


صفحات وبلاگ


Technorati Profile