تبلیغات
مجاهدین


یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان ,

:شنبه 9 خرداد 1388:

" پوپولیسم سبز.! "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم رب الشهداء./

این روزها با خودم فکر می‌کنم که الحق چه حکایت غریبی است حکایت دنیای سیاست. غریب و به طرز شگفت‌انگیزی حیرت‌آور. حیرت از تفاوت میان پندار و گفتار و حیرت از فاصله بین گفتار و کردار. البته این اوضاع درهم و برهم، حکما خیلی هم عجیب نباید باشد. بالاخره از آنانی که اساس جهان‌بینی‌شان اومانیسم(اصالت فرد) و حتی بدتر از آن اندیودوآلیسم(اصالت فرد) است، و اصول‌دین‌شان از مدرنیسم ریشه گرفته و قبله آمال‌شان لیبرال دموکراسی با برچست Made In USA است، غیر از این جه انتظاری می‌توان داشت؟!

انگار همین دیروز بود که اصلاح‌طلبکاران می‌گفتند احمدی‌نژاد، چون حرف‌هایی از جنس عموم مردم می‌زند و از دغدغه‌های واقعی‌ ملت صحبت می‌کند و به دنبال حل مشکلات امت رهسپار این کوره‌دهات و آن شهرستان محروم می‌شود، پوپولیست است و نقدش می‌کردند که چرا مثل خاتمی حرف‌های قلنبه سلنبه فلسفی نمی‌زند و دغدغه جامعه مدنی و ادا و اصول روشنفکری ندارد. اما همین جماعت، امروز به شیوه‌ای کاملا عوامانه و بدون درنظر گرفتن ساده‌ترین اصول تحلیل، در نقد همان دولت، حرف‌های کوچه و بازاری می‌زنند و به شیوه کودکان خردسال تحلیل می‌کنند.!

و یا دیروزتر که روزنامه‌ها و رسانه‌هایشان پر بود از جسارت به مقام و مرتبه آل‌الله الاطهار(علیهم السلام)، اما امروز، وقتی که از تنور بی‌حرمتی به اصول دینی و انقلابی، آبی برایشان گرم نشد، دم از قرابت و نسبت‌شان با خاندان رسول‌الله(ص) می‌زنند و سبز می‌پوشند و سبز می‌گردند و اصلا زمین و زمان را سبز می‌خواهند.!

و جالب‌تر اینکه کاندیدای موردنظر همین حضرات سبزرنگ، همین چندسال قبل بود که در رثای اخلاق سیاسی ناله سرمی‌داد و بر عدم پایبندی سیاسیون به اصول اخلاقی سیاست اشک می‌ریخت. اما دریغ ازآنکه امروزِ روز که موعد و میعاد اصلی عمل به اخلاق سیاسی است، نه خودش و نه هیچ‌یک از هم‌مسلکانش، اصلا و ابدا نسبتی با اخلاق، حتی در قامت غیرسیاسی‌اش هم ندارند.!

براستی که عجب حکایت مضحکی است پوپولیسم سبز حضرات مدعی اندیشه‌های نو.!

یازهرا(س)./


ویرایش شده در - و ساعت -

نظر ها ()        [لینك مطلب]


یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان ,

:سه شنبه 29 اردیبهشت 1388:

" آری خدا را می شود دید.! "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم الرب الشهداء./

گفتم: انقلاب اسلامی؟!

گفت: یک قدم مانده تا ظهور..

گفتم: جمهوری اسلامی؟!

گفت: نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد.!

گفتم: جنگ؟!

گفت: کجایی که دلم برایت تنگ است..

گفتم: جبهه؟!

گفت: سکوی پرتاب..

گفتم: رزمنده‌ها؟!

گفت: می‌رفتند تا انتقام سیلی مادر بگیرند..

گفتم: شهید؟!

گفت: این گل پرپر از کجا آمده // از سفر کرب و بلا آمده..

گفتم: شهدا؟!

با خنده گفت: زنده‌اند، ما چرا بجنگیم.!

گفتم: احمد متوسلیان؟!

گفت: خدا را می‌شود دید.!

گفتم: ابراهیم همت؟!

گفت: ولی‌الله شد و رفت..

گفتم: حسن باقری (غلامحسین افشردی)

گفت: شهید شد.!

گفتم: امام؟!

گفت: پدر..

گفتم: حضرت آقا (مقام معظم رهبری)

گفت: امام..

گفتم: هاشمی رفسنجانی؟!

گفت: کاش خدا از ما بگیرد هر آنچه که خدا را از ما میگیرد.!

گفتم: خاتمی؟!

گفت: زمان جنگ کجا بود؟!

گفتم: احمدی‌نژاد؟!

گفت: جنگ را خوب فهمیده.!

گفتم: نسل سوم انقلاب؟!

گفت: اگر زمان جنگ بودند، قطعنامه پذیرفته نمی‌شد.!

گفتم: برادر شهید؟!

گفت: ان کسر ظهری..

گفتم: جانبازی؟!

گفت: دردم نهان به ز طبیبان مدعی // باشد که از خزانه غیبم دوا کنند..

گفتم: موجی؟!

گفت: مجنونی که لیلایش خداست..

گفتم: انتظار فرج؟!

گفت: مانور قبل از عملیات.!

گفتم: امام زمان(عج)؟!

گفت: با ذوالفقار حضرت مولا(ع) ز ره رسد..

گفتم: شهادت؟!

گفت: شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت..

گفتم: حرف آخر؟!

گفت: انا لله و انا علیه راجعون..

بعد‌التحریر:

یک صبح تا شب التماسش کردم تا بلکه راضی شود برای چند کلمه گفت و شنود. در‌به‌در هرجا که رفت دنبالش رفتم. اما راضی نشد که نشد..

دست آخر هم که راضی شد، اصل حرفهایش را وقتی گفت که باطری recorder تمام شد و دیگر کار نکرد.!

این گفتم، گفت‌ها، تنها حاصل نیم‌بند از حرفهایی بود که گفت. از جنگ گفت، از خاک داغ جنوب گفت، از بنی‌صدر گفت، از رفقای خودش گفت. از کربلا گفت. از فکه و طلاییه و مجنون گفت. از اروند خروشان و از شلمچه و بوی تند و تلخ گاز خردل گفت. از متوسلیان و همت و باقری گفت. و از قطعنامه گفت. خیلی‌ها را با اشک گفت، اما این آخری ــ قطعنامه ــ را با نفس تنگ و سرفه‌های خشک و خونی گفت..

از همه چیز و همه کس گفت، الا از خودش. یعنی همان که می‌خواستم بگوید، را نگفت..

و من یقین کردم که آری. خدا را می‌شود دید.!

 

یازهرا(س)./


ویرایش شده در - و ساعت -

نظر ها ()        [لینك مطلب]


یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان ,

:پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388:

" خودشناسی "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم رب الشهداء./

علم روان‌شناسی می گوید:

" آدم در آنِ واحد، همزمان با 5 شخصیت از خودش سر و کار دارد:

اول: آنکه واقعاً هست. یعنی خود واقعی او..

دوم: آنکه می‌نمایاند هست. یعنی خودی که او از خود به نمایش می‌گذارد..

سوم: آنکه دلش می‌خواهد باشد. یعنی ایده‌آل او برا خودش.

چهارم: آنکه باید باشد. یعنی خود صحیح او..

پنجم: آنکه می‌تواند باشد. یعنی خود ممکن او.."

 

این روزها از خودم می‌پرسم خودی که خدا می‌خواهد باشیم کجای این قواعد 5گانه شخصیتی است؟! و اگر در بین این‌ها نیست، خودی که خدا از ما توقع دارد باشیم، چگونه خودی است؟!

 

یازهرا(س)./


ویرایش شده در - و ساعت -

نظر ها ()        [لینك مطلب]


یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان ,

:پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388:

" انقلابی بودن یا احمدی نژادی بودن، مسئله این است.! "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم رب الشهداء./

قبل‌التحریر:

به چندین و چند دلیل بگوی و مگوی، قصد داشتم و دارم که تا بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، یا کلا چیزی ننویسم، یا اینکه در رابطه با انتخابات ننویسم. سهم حقیر از انتخابات، همان یک برگه رأی مخفی است که روز انتخابات باید بندازم و بس..

اما اینکه گفتم مرتبط با انتخابات چیزی نمی‌نویسم، به این معنا نیست که کاری به کار گفتمان انقلاب هم ندارم و از انقلاب هم نمی‌نویسم. بل اینکه له یا علیه کسی نخواهم نوشت. همین والسلام.!

 

و اما بعد..

بر این اعتقادم که احمدی‌نژاد، با تمام محاسن و معایبی که دارد، یکی از بهترین و اصلی‌ترین رویش‌های انقلاب اسلامی است. لااقل اینکه حقیر بیش از هر امر دیگری، دکتر را با نسبت مستقیمی که با انقلاب و آرمان‌های والای آن دارد و چه در نظر و چه در عمل، در پی عملی کردن و تحقق آنهاست دوست دارم و می‌شناسم. و اتفاقا به تعبیر رسای حضرت امام خامنه‌ای(روحی له الفداء)، اصلی‌ترین دلیل دشمنی ها با این دولت هم، در همین رجعت دوباره‌ایست که دکتر و یارانش به آرمان‌های انقلاب اسلامی داشته اند. یعنی اینکه این بلوا و آشوب‌هایی که چپ و راست و بالا و پایین و اصول‌گرا و اصلاح‌طلب از همان روزهای اول بر علیه دکتر براه انداختند، به‌خاطر همین روحیه انقلابی و نگاه آرمانی دکتر بوده و بس..

                               

اما آنچه حقیر قصد تاکید و تصریح بر آن دارم، شناخت دکتر به واسطه انقلابی بودن اوست. یعنی این احمدی‌نژاد است که به انقلاب تعلق دارد و بدان شناخته می‌شود. نه آنگونه که تازگی‌ها در بین دوستان حزب‌اللهی و ارزشی حامی دکتر رواج پیدا کرده و گویا انقلاب را به احمدی‌نژاد می شناسند.!

مصداق بارز این مدعا، همین تعبیر عجیب و غریبی است که این روزها در پیامک‌ها و اشعار و نوشته‌های تبلیغی و توصیفی، با عنوان "احمدی‌نژادی" به وفور به چشم می‌خورد و متاسفانه از سوی عده کثیری از عزیزان حامی و هوادار دکتر هم، سعی در تاکید و اصرار بر آن هست..

تعارفی در کار نیست. انقلاب هرگز قائم به شخص نبوده و نیست و اگر هم روزی قرار بر شناختن این انقلاب با کسی باشد، آنگونه که امام خامنه‌ای عزیز فرمود، باید انقلاب را با نام مبارک حضرت روح الله(ره) شناخت و بس..

و البته خیلی دور از ذهن هم نیست که این مسئله را توطئه‌ای در پشت پرده بدانیم تا اولاً حمایت قاطبه امت حزب الله و انقلابی از دکتر را، صرفاً به حمایت عده‌ای با عنوان "احمدی‌نژادی" معدود و محدود نموده و از این رهگذر محبوبیت و مشروعیت جامع و سراسری دکتر را کتمان کنند، و ثانیا آنگونه که از سیاق همیشگی استعمار در تفرقه‌افکنی بر‌می‌آید، هم به نوعی فرقه‌ای جدید ایجاد کنند و هم به نوعی دیگر در فرصتی مغتنم، خیال باطل قرار گرفتن این فرقه جدید در برابر همان انقلابی که دکتر بدان منتسب است را در ذهن حزب‌الله و انقلابیون تداعی کنند..

و کلام آخر اینکه ای‌کاش آنگونه که دکتر را به انقلابی بودنش می‌شناسیم، ما را نیز به شیعه انقلابی و ولایتی و بسیجی و حزب‌اللهی بودن بشناسند و لاغیر..

 

یازهرا(س)./


ویرایش شده در شنبه 12 اردیبهشت 1388 و ساعت 07:07 ب.ظ

نظر ها ()        [لینك مطلب]


یادداشتهای پراکنده یک مجاهد مسلمان , یاد یاران به معراج رفته ,

:سه شنبه 13 اسفند 1387:

" روایت اول: تسلیم.. "

مجاهد مسلمان

*****************

 

بسم رب الشهداء./

اول: شماره را از سید مهدی (از قدیمی های راهیان نور و از اعاظم روایت دانشجویی) گرفته بود. خیلی سریع و کمی هم با عجله حرف می زد. دروغ چرا، از هر سه جمله، شاید فقط یکی را درست فهم کردم. هم به خاطر نحوه بیانش، و هم اینکه تقریبا هر 2 دقیقه یکبار، تماس قطع می شد.!

کل حرفش این بود که ثبت خاطرات بچه های جنگ، برای حفظ و ماندگاری معارف جنگ و انتقال درست مفاهیم به نسل های بعدی لازم است. طرحی داشت برای پیشبرد کار. هرچند کامل نفهمیدم، اما به نظرم رسید که طرح خوبی باشد..

می گفت برای اجرای طرح، با گروه های مذهبی و حزب اللهی ارتباط گرفتیم. بچه های مجمع وبلاگ نویسان مسلمان هم به خاطر ظرفیت ها و توانایی هایی که دارند، برای منظور ما مناسبند. می گفت سید شما را از مجمع معرفی کرده. گفتم بر و بچه های مجمع، عزیز ما هستند. همین.!

شماره سید سجاد (دبیر مجمع) را دادم که مستقیماً با خود مجمعی ها مرتبط شود..

دوم: گله داشت که گویا سید به خاطر مشغله های کاری و بعضی گرفتاری های مجمع، خیلی کمک کارشان نشده. گفت فرصت نیست. خودت بیا وسط میدان. گفتم چه کنم؟! گفت هفته بعد جلسه آموزشی داریم. طرح به فاز اجرا رسیده، اگر مرد میدانی بسم الله. گفتم سمعاً و طاعتاً. در این وادی، هرچه بتوانم می کنم. بی حرف پس و پیش..

سوم: ماموریتمان به خوزستان بود، فشار کار سنگین بود و سردردم هم در اوج، ضرب شد در یادآوری بعضی خاطرات تلخ و شیرین قدیم، طاقتم طاق شد. تنها فرصتی که داشتم دو ساعت غروب دوکوهه و نماز مغرب و عشای حسینیه حاج همت بود و وضو از حوض شهادت. آرام شدم، اما وقت خارج شدن از دوکوهه، گفتم دلم را امانت می گذارم پیش شما. زود برم گردانید برای پس گرفتنش.!

شنبه 4 صبح رسیدیم تهران. عصر با بچه های دانشگاه مذاهب قرار داشتم. گفتند فردا عازمیم برای منطقه، بیا. دودل بودم برای راهی شدن، یادم افتاد دلم جا مانده. گفتم هستم..

چهارم: رفته بودم که دلم را پَس بگیرم، روحم را هم جا گذاشتم.!

پنجم: گفت اولین ایستگاه ثبت خاطرات را امسال در هویزه برپا می کنیم. لازم داریم یکی از بچه هایی که هم دستی در نوشتن و هم زبانی در روایت دارد، برای مدیریت کار محتوایی، از 15 اسفند تا 15 فروردین را در منطقه بماند. هستی؟! فهمَم بیجک گرفت که دل و روح کافی نیست. بل باید تمام خودم را تسلیم کنم. گفتم هستم، بسم الله..

بعدالتحریر:

حلال کنید و دعا. دعای مستجاب ها.!

یازهرا(س)./


ویرایش شده در سه شنبه 13 اسفند 1387 و ساعت 07:52 ب.ظ

نظر ها ()        [لینك مطلب]


صفحات وبلاگ

1 2 3 4 5 6 7 ...